مثل بقیه روزهایی که به پارک می رفتم روی صندلی همیشگی ام نشستم و به غریبه های رهگذر نگاه کردم . غریبه هایی که زندگی شان را نمی دانم اما می توانم حدس بزنم هر کدام چه مسیری را طی می کنند ، مسیری به سوی موفقیت ، شکست ، ترس و از بین تمام این غریبه ها شخصی که هیچوقت نتوانستم مسیرش را مشخص کنم هرروز چند دقیقه ای کنارم می نشست ، مانند من به ادم ها خیره می شد و بعد به راهش ادامه می داد .امروز پارک در سکوت و خالی از آدم ها بود . بر خلاف تمام روزهای دیگر حتی می شد صدای افتادن برگ ها را شنید . آن غریبه امروز هم آمد ، ایندفعه غمگین بود ، حسش کردم ؛ اشک حلقه زده در چشمانش را ، حسی که انگار هیچگاه نشانش نداده بود . در یک لحظه شروع به گریه کردن کرد . صورتش را به سمت دیگری برد و گفت :" کسی را ندارم که از او بپرسم به همین خاطر می خواهم از تو این سوال را کنم ، که آیا برای توهم لحظه هایی پیش می آید که گاهی بخواهی دست از زندگی ات بکشی اما توانش را نداشته باشی ؟ لحظه ای که ناراحتی اما برای نشان دادن قوی بودنت سخت در تلاش برای پنهان کردنش باشی ؟" چند لحظه ای نگاهش کردم و بعد اورا بغل کردم ، چند دقیقه در سکوت گذشت و بعد با ارامش به او تاکید کردم :" لازم نیست تمام لحظات زندگی ات را در تلاش برای پنهان کردن احساساتت باشی ، به مسافرت برو ، شادی کن و از زندگی لذت ببر زندگی که دیگر هیچوقت نمی توانی زندگی اش کنی."با صورت قرمزش به من نگاه کرد "ممنونم" اخرین حرفش را زد ، بلند شد اما برگشت و نگاهم کرد ، دستش را برایم تکان داد و من هم در جواب همین کار را کردم . او رفت و این اخرین باری بود که آن غریبه رهگذر را دیدم .
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سام عباسی
تاريخ: چهارشنبه
12 بهمن
1401 ساعت: 14:27