کتابی که خیلی دیر بازش کردم
-
تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 14:27
شاید یک روزی دوباره به سراغش بروم .کتابی که تنها یک چهارم ان را خواندم ولی از قشنگ ترین کتاب ها بود . هردفعه با باز کردن کتاب شادی عجیبی مرا دربر می گرفت و با کتابم به اسمان می رفتم . کتاب راجع به اخرین روز های زندگی اش بود و هردفعه چشمانم را بارانی می کرد ، وادارم می کرد به فکر فرو بروم . اگر اخرین...
آخرین بار
-
تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 14:27
مثل بقیه روزهایی که به پارک می رفتم روی صندلی همیشگی ام نشستم و به غریبه های رهگذر نگاه کردم . غریبه هایی که زندگی شان را نمی دانم اما می توانم حدس بزنم هر کدام چه مسیری را طی می کنند ، مسیری به سوی موفقیت ، شکست ، ترس و از بین تمام این غریبه ها شخصی که هیچوقت نتوانستم مسیرش را مشخص کنم هرروز چند دق...
ماهی گلی
-
تاریخ: 1401/11/12 ساعت: 14:27
مرد ماهیگیری داشت از رودخانه ماهی میگرفت . تور ماهیگیری خود را به آب انداخت و همزمان طنابی رو در آب انداخته بود که تکه سنگی به آن وصل بود آن طناب را مدام تکان می داد تا آب را گل آلود کند . مرد دیگری که از کنار او رد شد از او پرسید :" چه میکنی ؟ این آب آشامیدنی ماست و با این کارت دیگر این آب برایمان ...